تبليغاتX
 ماه آسمون

 

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره

سر راه بهشت من درخت سیب میکاره...

 


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 0:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق من عاشقتم تکرارت هر شب عادته

 

 

سلام

می خوام از یه چیزی که دارم براش حرص می خورم بنویسم.

دختر عمم!

درسش تمام شده و داره استاد دانشگاه میشه.

خونه ی یکی دیگه از عمه هام بودیم شب که صبح زود سحر پاشد بره بیرون. گفتم کجا؟

گفت هیچی تو خونه یه کاری دارم باید برم!

نگو که با بابا ی من قرار داشتن که برن دانشگاه با رییسش حرف بزنن که این بره اونجا برا تدریس. ظهر که اومدم خونه بابا بهم گفت.حالا فکر میکنین چرا صبح که می خواست بره بهم دروغ گفت؟!بعد که کارش درست شد همین میاد با یه اعتماد به نفسی از کار و درسش حرف میزنه که نگو.

حرص می خورم ازینکه اگه بابا نبود مدرکش به هیچ دردی نمی خورد و حالا حالا ها باید میگشت دنبال کارچه برسه به یه کار خوب. اونوقت همین میاد جلو من پز کارو مدرکشو میده.هم خودش هم مامانش.می دونم منم به وقتش کارم حاضره.ولی خب پس من چه فرقی با اونامیکنم؟!یکی تو دانشگاه یکی تو بانک یکی شرکت از الانم به بابابزرگم میگه که اون یکی دختر عمم که مجوز داروخونه رو گرفت باید کمک کنی براش داروخانه بزنی. اخه بابابزرگ به حرف بابا خیلی گوش میکنه. که البته بابامم فقط برا خواهر برادراش از بابابزرگ پول میگیره برا خود ش به هیچ وجه . چراشم نمی دونم. میگه من که احتیاجی ندارم. حالا نه که اونا دارن!به خدا من ادمی نبودم که از موفقیت اونا نارحت بشم. ولی اونا بارفتاراشون یه همچین حسی تو من بوجود اووردن.

اونا از خداشونه کمتر موفقیت منو ببینن. از خداشونه هی جلو من پز بدن. یکمم فکر نمکنن من بچه ی همونیم که اگه نباشه همشون لنگن!بدجنسیم بد جوری گل کرده.

خب حرص می خورم. اگه اشتباه میکنم شما بگین بهم.شاید فکر کنین من دارم زیادی حساسیت نشون میدم. ولی به خدا اینطوری نیست. اگه بدونین چه اخلاقایی دارن. مثلا چند روز قبل اون یکی عمم اومده بود خونمون. منم موهامو بافته بودمو یه تل زدم به سرم یاد بچه گیام که خیلی بهم میومد با پیراهن کوتاه که تازه گرفته بودم. تا عمم اومدو منو دید یه لحظه نگام کردو بعد سریع گفت سحر رفته موهاشو کوتاه کرده انقد بهش میاد!

فکر کن.

من انتظار اینکه ازم تعریف کنه رو نداشتم ولی ازینکه هر بار منو میبینن یه جوری پای اونو میکشن وسطو ازون تعریف میکنن واقعا ناراحت میشم. اخه ازینکارا زیاد میکنن. یا خدا نکنه بابابزرگم یه چیزی راجبم بگه. اخه بابابزرگم بین نوه هاش منو از همه بیشتر دوست داره اینو همیشه میگه والبته هر بارم اخمای مامان بزرگم میره تو هم!

کافیه یه توجه کوچیکی به من بکنه عمه هام شروع میکنن به گفتن در مورد دختر عمه هام این اینطوری شد اون اون کارو کرد خلاصه تا می تونن تعریف میکنن.این چیزا واقعا ناراحت کنندست. یادمه برا کنکور دختر عمه هام و حتی سر تیزهوشان راهنمایی و دبیرستان مامان بزرگم براشون کلی نذر و نیاز کرد. اون خانمی که خونشون کار میکنه معمولا میره نذرا رو ادا میکنه گاهی که خونمون میاد بهم گفت برا تو نذر نکرد؟!شما بودین ناراحت نمیشدین؟!

این وسط بابابم گاهی اعصابمو خرد میکنه. یه شب همه خونمون بودن 30نفری میشدیم کارگرمونم نبوداون روز از صبح داشتم برا شب کار میکردم خیلی خسته شدم. سر شام بابا م نوشابه خواست سحر تندی داد بعد بابا گفت سحر امشب خیلی خسته شد!هیچی همون باعث شد مثلا میگفتی ب تندی برنج و میگرفت جلوت هی پا میشد میرفت میومد در حالیکه تا قبلش هیچ کار خاصی نمی کردا! منم دیدم اینطوریه گفتم به من چه بذار بکنه. کار کردنم شد افتخار؟! چه بهتر.دیگه اون شب تا اخرش عین یه مهمون نشستمو دست به هیچی ام نزدم!

از همون شبم تصمیم گرفتم منم بدجنس شم.اصلا با همه.خسته شدم گفتم بذار منم بدی کنم .دیگه گفتم ازین به بعد با همه مثل خودشون رفتار میکنم که بفهمن بلدمو می تونم فقط نمی خوام.یه مدتم اینکارو کردم. با عمه هام با بعضی اشناها یکی دوتا از دوستام که اینطورین. البته بگم من تو دوست خوش شانسم واقعا دوستای خوبو ماهی دارم.واقعا از خدا ممنونم نبودن خب دق میکردم!

فقط دوتاشون اینطورین. چند روز قبل که یه گوسفند خواستیم قربونی کنیم اخه این مدت کلی اتفاق بد برامون افتاد. اولش که دیدمش اصلا دلم نسوخت من معمولا تو عید قربان دیر میرم خونه بابابزرگم که گوسفندایی که می خوان بکشنو نبینم اصلا. ولی ایندفعه گفتم به من چه بکشنش!تو دلم گفتم جدی جدی سنگدل شدما!ولی لحظه ی اخر دلم خیلی سوختو نتوستم تحمل کنم اومدم تو خونه .شب تولد امام رضا م یاد حرف پسر عموم افتادم که بهم گفت خوش به حالت خدا رو کلی شکر کن نپرس چرا ولی شکر کن.منم گفتم لابد یه چیز دیده پس منم میگم خدارو شکر وبی خیال تلافی کردن !

ممنونم ازونایی که تا اخرشو خوندن. خودم میدونم خیلی زیاد بود. ببخشید دلم حسابی پر بود!

این جمله هم از دکتر علی شریعتی:

سیاست در برابر صداقت دیگران خیانت است و صداقت در برابر سیاست دیگران حماقت.

اینارو ببینین...

 

hmwlvvcagee02row3m5r.jpg

 


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 0:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

خدایا علی من کجای این دنیاست تا فاطمه ی زندگیش بشم و اون علی فاطمه ش.

 

سلام با یه دنیا آرزوی خوب

اول بگم

این جمله ی بالا رو چند وقت قبل تو وب بانوی سپیده صبح خوندم و به دلم نشست.

بعد,

1/یه داستان می ذارم تو ادامه ی مطلب. به نظر نمی اد واقعی باشه ولی نازه. وقتی خوندم خوشم اومد.

۲/اینم به مناسبت شروع شدنه کلاسا.البته ما بیشتر وقتی راهنمایی بودیم کلاسامون اینطوری بود. بعدش دیگه خانم شدیم!

 

 

3/او کوچلو بود .خواهر زاده ی زن داییم که گفتم یه نصفه روز پیشم بود و تمام گیره هاو ازم گرفت .فکر کنم برا همونا عاشقم شده!

بیچاره با مامانش میره عروسک بگیره به مامانش میگه یکی برا منم بگیره!شایدچون دیده بود عروسک زیاد دارم.مامانش اومد خونمون گفت ببخشید این پیله کرده که حتما عروسک بخریم حتما هم الان بیاریم.آخرای شب بود. مامانه بنده خدا کلی ازم عذر خواهی کرد!

منم یه لبخند زدمو گفتم چه عیبی داره!

تازه تو دلمم کلی ذوق کردم. آخه من عاشق عروسکم.

به قول مامانم تو عاشق چی نیستی؟!راست میگه من کلا همه چیز و در حد عاشقی دوست دارم.

اها به جز یه چیز. چیزای ترش!مثل ذغال اخته!!

بعدم بچه ا کلی گریه که با خاله بازی کنم!شبم بمونم !گفتم ای شیطون نگو نیت پلید داشته منو بگو ذوق کردم که عروسک خریده برام! مامانو باباش خیلی دعواش کردن ولی کوتاه نمی اومد.منم دیگه دلم نیومد .اصرار کردم بمونه. خداییشم اون شبی که پیشم موند خیلی دختر خوب و حرف گوش کنی شده بود. از شمام چه پنهون وقتی بغلش کردم که بخوابه یه حس خوبی داشتم. یعنی یه جورایی خوشم اومد راستش.

اینم علوسکه.

 

 

داستانم تو ادامه ی مطلب. اگه طولانی نبود همین جا میذاشتمش.

اولشو هم می نویسم که اگه کسی خونده بود قبلا الکی به زحمت نیفته!!

 

خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش...

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 0:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

 

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

 

هنوزم میشه عاشق بود, تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش, اگر چه دیگه وقتی نیست

 

نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه

همه اشکات و می بوسم, می دونم قسمتم اینه.

 

فدای مهربونیات بشم منو ببخش

 

 

 

پ.ن/ پاییز مبارک. پاییز فصل تولد اولین عشق منه که نشد باهم بمونیم. ولی اون همیشه تو قلبم میمونه.

 

پ.ن/ خیلی خوشحالم که کلاسا داره شروع میشه. هرچند وسطا دیگه خسته میشیمو هی دنبال اینیم که یه جوری کلاسارو کنسل کنیم! ولی اولش خوبه!

 

پ.ن/ داره بارون میاد. قشنگ و عاشقونه.یه چیزی تو دلم مونده و همش می مونه. اینکه زیر بارون با اون برقصم...

 


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 2:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

گفتی تو نوشته هات نیستم

مگه میشه اصلا هستم بخاطر تو. تمام خنده هام تویی. گریه هام تویی شادیام تویی غصه هام تویی حرص خوردنام تویی شوقم تویی شیطونیام تویی ساکت بودنام تویی حتی بی حوصلگیام تویی عاشقیام تویی

میبینی همش تویی

 

 

 

با آبی عشق پر کشیدن زیباست

در لحظه غم ، تو را سرودن زیباست

منظورم از این ترانه میدانی چیست؟

یعنی که همیشه با تو بودن زیباست

 

سلام  به برو بچز

دادیم آمارتونو در اووردن دیدیم بجور تو کار مایین. الان تو حس بودیم گفتیم یه حالی بِتون بدیم.

چه جوریایین؟! کم و کسری که ندارین؟!

بابا غم چیه غصه چیه.نذارین مختونو تیلیت کنه این غمو غصه هی آویزینتون شه.

جون اشکول تپه بیخیال غمو غصه.

بیاین این دو روز دنیارو کمش یه روزشو خوش باشیم واسه خودامون حال پخش کنیم.

فاز همتون ریدیف

  من الان تو جو خوندن این مطلب پایینم. شمام بخونین.بامزس.البت شما خودتون اوسا کارین.

 

زبان جديد جوانان ايراني چيست؟


دکتر سيد مهدي سمائي با صبر و حوصله لغات و معاني زبان جوانان را گرد آورده و نشر مرکز آن را با نام فرهنگ لغات زبان مخفي منتشر کرده است.

اين کتاب که در يکماه به چاپ دوم رسيد .

دکتر سمائي توضيح مي دهد که زبان مخفي يا ''آرگو'' يکي از گونه هاي اجتماعي زبان است و نخستين بار سارقان و راهزنان و افرادي که رفتار خلاف قانون داشتند، چنين زباني را فراهم آوردند.

لفظ آرگو ريشه فرانسوي دارد و اولين بار آن را در قرن پانزدهم به کار برده اند.
 درباره کاربرد معنايي کلمات زبان مخفي، دکتر سمائي توضيحات دقيقي داده و پس از ذکر مدخل ها و معاني آنها ، لغات را از نظر حوزه هاي معنايي به سيزده قسمت تقسيم کرده است. مثلا

 در حوزه اسامي فريبکاران و اسامي و فعل هاي مربوط به فريب آمده است : دودره کردن ، سرپيچ را به دست کسي دادن، مخ کسي را تيليت کردن.

و در حوزه اسامي جنس مخالف : زاخار، زيدوفسکي، دوخي، تصادفي، کينگ کونگ...

در حوزه الفاظ و افعال مربوط به امنيت و اطلاعات و حفظ اسرار: آنتن، آمار گرفتن، کاکتوس، کيو دادن، ريسيور، سات لايت، شيرين پلو و...

در حوزه ايجاد ارتباط و ابراز عواطف : براي يکديگر لاو ترکاندن، توکار کسي بودن، فاز دادن، تريپ لاوي شدن، آماردادن، حال پخش کردن و...

در حوزه اسامي مزاحمان و افعال مربوط به مزاحمت : آويزان، تاول، زيگيل، گيرسه پيچ، کليک کردن، سريش و...

در حوزه نام اشخاص غيرمتجدد : ابوالحسن، اشکول تپه، اف جي اس، ام الجواد، فول جواد سيستم، جواد مخفي، منيجه، رپ مخفي و ...

شلوار گشاد چند ساسونه و اغلب داراي فاق بيش از حد بلند: شلوار خانواده ، شلوار جوادي ، شلوار حمزه

در حوزه اسامي و افعال و ترکيبات مربوط به حالات رواني: اعصاب کسي را تيليت کردن، بي کلاج، تو حس بودن، چت اوغلي، روغن ريزي داشتن، قاط زدن و ...

در حوزه نام اشخاص کودن: دامبولي، شيويل، تاپاله، دونبش، شلغم، چپول، دنبه، قاق، غضنفر و ...

نام خودروها: پژو حسرتي، پژو کارمندي، جواد مخفي ( پژو آردي )، حاصل ازدواج فاميلي، جا صابوني، کوالا، رنو تحصيل کرده،شياف، اپل عقب افتاده و دوو منگل ( ماتيز ) ،عروس دهاتي ( پژو پرشيا ) و ...

زي ذي ، زذايي: صورت اختصار زن ذليل

 

پ.ن 1/ امروز کلی بچه داری کردم. پسر عمم اینجا بود وای انقده شیطون شده که نگو. هر چیم می خواد باید بهش داد والا جیغ میکشه اونم چه جیغی.اساعت بعد خواهر زاده ی زن عمومم بهش اضافه شد. هی به من میگفت خاله خاله بازی.من گفتم ا مگه هنوزم بچه ها خاله با زی میکنن؟!خلاصه  بعدم رفتیم حیاط تاب بازی. وای من انقده تاب دوست دارم.ولی دیدم اینا خطرناکن اووردمشون تو اتاق. بعدم به خیال خام خودم نشوندمشون رو تخت یه کتاب قصه گرفتم تو دستم با یه ژستی شروع کردم به خوندن هی هم عکسای کتاب و نشونشون می دادم که خوششون بیاد. حالا شما فکر کنین اینا نشستنو از کتاب خوندن من لذت بردن!

آخرشم که بهشون ناهار دادم. بگذریم چطوری!

وقتی هم مامانشون اومد. من خواستم به زن عموم گیره های جدیدی که خریدمو نشون بدم یه عالمه گیره ی جدید گرفتم هم کوچیکشو هم بزرگشو که ترنم یه دفعه دید و شروع به گریه که من اینارو می خوام. خب چاره ای نداشتم همشو دادم بهش. حالا بین اینا یه دونه بود خرسی بود خیلی دوسش داشتم گفتم اینو بده به من. دیدم میگه نه من همینو می خوام. حالا هی هم می رفتو می اومد به خالش میگفت اون گیره خرسی رو بده ببینم. می خواست مطمئن شه من نگریمش!

راستشو بخواین  این روزا یکم خسیس شدم. اولش گفتم عیبی نداره دوباره میرم میگیرم ولی بعد که فکر کردم 30 تومنم الکی رفت یکمی حرص خوردم.البته خب بچه بود دیگه. ولی لااقل یکیشو بهم میداد.مثلا بیخیالم!

پ.ن2/کد پرواز پرنده رو برداشتم بسکه همتون گفتین این چیه؟!

پ.ن3/ الهی همش بخندین مهربونا

 

 


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 5:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دلم انگار گریه می خواد. ولی گریم نمیگیره.

دلم داد می خواد. ولی زبونم هیچی نمیگه.

دلم گلایه میخواد.ولی چشام هیچی نمیگه.

ولی نه, انگار داره کم کم گریم میگیره...

همین الان دوباره یکی از امیدام نا امید شد!

 

 

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام به همه ی مهربونا.

اول این داستانو بخونین.

اسمش هست مگه تو یه دل چند تا محبت جا میگیره؟!

 

 

در زمان حضرت سليمان دو تا گنجشك يه گوشه اي نشسته بودند.

گنجشك نر به گنجشك ماده اظهار محبت مي كرد. مي گفت تو محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم.چرا به من كم محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فكر كردي من كم قدرت دارم تو اين عالم ؟ من اگه بخوام مي تونم با نوك منقارم تخت و تاج سليمان رو بردارم بندازم تو دريا.

باد كه مسخر سليمان بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي كرد و فرمود اون گنجشك ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به گنجشك نر گفت خوب ادعاتو اجرا كن بينم.

گفت من چنين قدرتي ندارم.

سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟

گفت خوب شوهر گاهي جلو همسرش كلاس مياد يه خالي اي مي بنده.عاشق كه ملامت نميشه. من عاشقم.يه چيزی گفتم ولي يا نبي الله واقعا دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره.

حضرت به گنجشك ماده گفت اينكه به تو اظهار محبت ميكنه چرا محلش نميدي؟

گفت يا نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشك ديگه رو.

مگه تو يك دل چند تا محبت جا ميگيره؟

اين كلام در دل جناب سليمان چنان اثري گذاشت كه تا چهل روز گريه مي كرد و فقط يك دعا مي كرد. مي گفت:

الهي دل سليمان رو از محبت غير خودت خالي كن.

 

 

واااااااااای من انقده زولبیا بامیا خوردم تو همین چند وقت 1کیلو به وزنم اضافه شد.به بابا گفتم دیگه هر شب بامیا نخره. ولی هر شب بازم می خرید. دیگه امروز بعد از ظهر بهش گفتم به هیچ وجه نمی خریا. ولی با اینکه خودم بهش گفتمو چند بارم تاکید کردم شب که اومد خونه و بامیا دستش نبود یه طوری شدم انگار منتظر بودم بابا با جعبه ی زولبیا بیاد. داداشم گفت یکی قیافه ی الان تو رو ببینه فکر میکنه ازون بچه هایی هستی که هر شب منتظرن تا بابشون یه چیزی براشون بیاره ولی باباشون پول نداره و هر شب دست خالی میاد!

خو دوست دارم!ولی بعد خوشحال شدم که نگرفت چون اگه تو یخچال باشه من اصلا نمی تونم جلو خودمو بگیرم.

اینارو گفتم که بگم یادمون نره بریم پیش کسایی که فقط یه شب بامیا زولبیا خوردن ِِ سیر آرزوشونه.(فکر نکنین نیستن همچین ادمایی.  پارسال عموم دم افطار زد به یه اقایی که چیزیشم نشد ولی خب بعد برد برسونتش . یه خونه ی کوچیک ناجور. عموم دید وضعیتشون ناجوره. یه لحظه در قابلمه ای که رو بخار ی بود و گرفت دید آب خالیه! من شنیده بودم اینکه خیلیا برا بچه ها شون یا برا آبروداری  اینکار و میکنن ولی واقعا فکر نمیکردم هنوزازین ادما باشن. آقاهه برا خونه فقط چندتا نون دستش بود)

اگه تونستین یه افطار و با بچه های بهزیستی بخورین. منم خیلی وقته نرفتم پیش بچه ها. دلم براشون تنگ شده. احتمالا هفته ی بعد افطاری درست میکنمو میرم.خیلی خوش میگذره.

من نیت کردم هر سال ماه رمضون ختم قران کنم. از پارسال شروع کردم. روزه هامو که یکی در میون میگیرم.خدا کنه بتونم هر سال این نیتمو ادا کنم.

روزه گرفتن من  این شکلیه (روزایی که خونم)

صبح تا 11 گاهی هم 12

بعد یه سریال هست که راس 12 میده. ویکتوریا.اونو میبینم تا 1 که نماز می خونم تا حدود 30/3 ,3 قران.

بعد دوباره

حدود 6پامیشم. نمی دونم چطوری ساعت میشه 7!

(آها یکم به مامانم کمک میکنم!)

میشینم پا تلویزیون بگی نگی احسان علیخانی میبینم هی هم غیبتشو میکنم !

تا اذان میشه

یه عالمه دعا میکنم

بعدم

بعدافطار تا 1 ساعتی دوباره اینطوری

تا بالاخره حدود 9.9/30 به حالا عادیم برمیگردمو به کارام میرسم.

اینم بامیه زولبیا.ووی ببینین چقد خوشمزس.بفرمایید. نوش جان.

 

 


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 11:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقتی که دلت گرفت حرفتو به کی میگی؟

 

 

سلام سلام صدتا سلام

ماه رمضانتون مبارک.

روزه داراش ایول!

یه چیزی بگم که شاید خیلیاتون بدونیین. میگن روزه رو با خرما باز کنید ثوابش چند برابره.

راستشو بخواین من فقط یک سال روزمو کامل گرفتم. خیلیم کیف کردم.

خو جون ندارم چیکار کنم؟!

من الان یکم خوشحالم اونم بی دلیل. یکمم ناراحتم اونم به دلیل همیشگی. همون دلیلی که مدت هاست رفیق شبام شده.

وااااااااااااااای من امروز برای اولین بار خودم تنها اش رشته پختم. همش فکر میکردم آش پختن خیلی سخته ولی خب خیلیم سخت نیست. همه کاراشم خودم کردم حتی سبزیشم خودم خریدمو پاک کردمو خرد کردم.میبینین چقد کدبانو شدم من! بدویین به من افتخار کنین.من مامانم تا حالا خودش سبزی نخریده به منم گفت نری یه عالمه بخریا هیچکی نیست پاک کنه. منم از هر کدوم یکم یکم خریدمو خودم پاک کردم.

اینم عکسش. دیگه بار اول بود دیگه!

 

اینم عکس روز!!!

 


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 0:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام به همه ی شما دوست داشتنی ها

 

 

این هفته دختر عمم بهم اصرار کرد که باهم بریم کلاس کاراته.

من اصلا ازین کلاسا خوشم نمی یاد هرچی گفت گفتم نه.

حالا منم بابام همیشه بهم میگه  تو باید بری کلاس دفاع شخصی و ازین کلاسای اینطوری.میگه به جای نقاشی و سه تار و برو یه کلاس رزمی ! چیز دیگه ای نمیگه ولی منکه میدونم تو دلش حتما اینطوری ادامش میده که برو دنبال یه چیزی که به دردت بخوره!

فکر کن یعنی اون دوتا به دردم نمی خوره!.آخه من چی بگم! هر چی بگم فایده ای که نداره پس بهتره هیچی نگم!

من یه مدت که بابا اصرار میکرد خواستم برمو رفتم ببینم چطوریو چه خبره.دیدم گفتم اصلا حرفشم نزنین! آخه چه کاریه برم کلی کتک بخورم که دفاع یاد بگیرم. حالا بهم نخندینا خوب راست میگم تو یه کلاس آموزشی چه دلیلی داره که درگیریا جدی باشه. من اولش فکر میکردم نمایشیه ولی دیدم نه ازین خبرا نیست.منم گفتم عمرا"!

البته یکم که بتونم گلیممو از آب بکشم بیرون! از داداشم یاد گرفتم اونم بعد کلی درب و داغون شدن! الان اینجوریم,

 

اینو ببینین...

به این میگن یه عروس موفق!

شوخی کردما!

 حالا این نی نی و ببینین, دلتون نمی خواد بغلش کنین؟!

 

 

 

 

 من بین شاعرامون شهریار و خیلی دوست دارم. یعنی یکم بیشتر از خیلی. از بین شعر هاشم شعر بهجت اباد خاطره سی.

.هر بار که می خونمش یه چیزخاصی ته دلم احساس میکنم. با اینکه هزار بار خوندم هر دفعه برام تازه ی تازه ست. معنی بعضی از قسمتاشو براتون می نویسم. شاید خیلی هاتون خونده باشین از قبل. اما اگه نخوندین بخونین فکر میکنم به دلتون بشینه.

این شعر و شهریار شبی که برای اخرین بار با نامزدش قرار میذاره برا خداحافظی تو پارک بهجت اباد و اون نمی یاد می نویسه.

اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری...

 

 

 

 

همه ی شب یار را به انتظار نشسته و ستاره شمرده ام تا بدانم کدام ستاره در کجاست وچقدر ازشب میگذرد

باز میبینم نیم شب شده و او می خواهد دیر بیاید

 

چشمانم را دوخته ام به راه نه سایه ای دیده میشود و نه صدایی به گوش میرسد

الهی ناشنوا بشود این گوش هایم که از زمین ارزن می چیند

 

همه ی عالمیان به خواب رفته اند وتنها خدا بیدار است ومن بیدارم

پایین تر از من کسی نیست وبالاتر از خدا نیز هیچ نیست

 

میترسم یار نیاید و به یک بار صبح بشکافد

دلم دارد پاره می شود ای صبح تو را به خدا میا

 

یار نمی آید , بخت خودم را میشناسم , الان صبح سپیده میزند

تا صیح اینچنین سپید بشود موی سر من نیز سپید میشود

 

اگر عهد بر این بوده که در قرار عشق وفا نباشد

پس من نمی دانم طبیعت این قرار عشق را چرا در نهاد انسان نهاده است

 

سحر با ریشخند دندان سپید می کند که برو و اینجا نایست

که عشق, ترس جان باختن دارد و تو هم  این قمار را باختی

 

هم اکنون خودم را دیدم که در محراب شفق سجده میکنم

از اینکه خونم را بریزند غمی ندارم تنها دلم می خواهد هنگام مرگ روی من به سوی تو باشد, همین

 

شهریار, عشقی داشت پراز گل و شکوفه

لیکن افسوس که باد سرد سیاه وزید و بهارش را خزان کرد.

 

 می خوابم تا تو خواب بیای پیشم


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 3:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

امام خوبو مهربونم تولدتون مبارک

 

 

میگن هر کی هرجا از ته دلش 3مرتبه امام زمان صدا بزنه امام میاد پیششو کمکش میکنه.

امشب هممون صداش کنیم حتما کمکمون میکنه.

 

امامم چشمامو میبندم از ته قلبم 3مرتبه صداتون میزنم

یا مهدی یا مهدی یا مهدی

..... .


 

نوشته شده توسط نازنین ایمان در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 3:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان